![]() |
![]() |
|
| عشق تشنه میشود...خون بایدش داد |
|
حالمان بد نيست غم کم ميخوريم کم که نه هرروز کم کم ميخوريم آب ميخواهم سرابم ميدهند عشق ميورزم عذابم ميدهند خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟ خنجري بر قلب بيمارم زدند بيگناهي بودم و دارم زدند سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شب داد آمد و بيداد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشهام تيشه زد بر ريشه انديشهام عشق اگر اين است مرتد مي شوم خوب اگر اين است من بد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است در عيان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم بعد از اين با بي کسي خو ميکنم هر چه در دل داشتم رو ميکنم من نميگويم دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش نيستم از مردم خنجر به دست بت برستم بت برستم بت برست بت برستم بت برستي کار ماست چشم مستي تحفه بازار ماست درد ميبارد چون لب تر ميکنم طالعم شوم است باور ميکنم من که با دريا تلاطم کردهام راه دريا را چرا گم کردهام قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نميگويم که خاموشم مکن من نميگويم فراموشم مکن من نميگويم که با من يار باش من نميگويم مرا غمخوار باش آه ! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود واي ! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از در و ديوارتان خون ميچکد خون من فرهاد مجنون ميچکد خستهام از قصه هاي شومتان خسته از همدردي مسمومتان اين همه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي کسي مجنون نشد آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام گويي از فرهاد دارد ريشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس فکر ما را کرد؟ نه فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما ميگريخت چند روزي است که حالم ديدني است حال من از اين و آن پرسيدني است گاه بر روي زمين زل ميزنم گاه بر حافظ تفأل ميزنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: *ما ز ياران چشم ياري داشتيم* |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
احساس >>> بسترم صدف خالی یک تنهاییست و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری... شب >>> شب ٬ چشم های بسته ی ماست آنگاه که به چراغانی درون خود می نگریم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
دختره از پسره پرسید من خوشگلم ؟ گفت نه دختره گفت منو دوست داری ؟ پسره گفت نوچ . دختره گفت اگه بمیرم برام گریه می کنی ؟ پسره گفت اصلا . دختره چشماش پره اشک شد ولی هیچی نگفت . پسره دختره رو بغل کرد و گفت تو خوشگل نیستی بلکه زیباترینی. تو رو دوست ندارم چون عاشقتم . اگه یه روزم بمیری برات گریه نمی کنم چون منم می میرم . عشق یعنی این.......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
همیشه عاشقه کسی باش که لایقش باشه نه تشنش
تشنه یه روزی سیراب میشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
همه ميگن بايد براي رسيدن به عشقش از تموم دنيا بگذره
ولي تو كه دنياي مني چطور ازت بگذرم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
دیدار در فلق >>>
تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها - که سر به صخره گذارد ٬ - غریبی و پاکی - تو را ز وحشت توفان به سینه می فشرم - عجب سعادت غمناکی!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
دوسه روزيست که ايمان مرا دزديدند........سفره باز است ولي نان مرا دزديدند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش گران ترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد . روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تولش است و دخترش زرورق ها رابراي هديه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگي دخترش رابوسيد و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد وبه او گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شدباباز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند مي گويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش مي گرفت درب آن جعبه راباز مي كرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد. هديه كار خود را كرده بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
امشب من میخندم میخندم تا تو بدانی مردم بدانند چقدر خوشحالم امشب من میخندم تا خدا بداند تا خودم بدانم که خوشحالم تا آیینه بداند خوشحالم تا بغض گلویم بداند من خوشحالم تا چشمایم بدانند خوشحالم امشب من میخندم تا خنده بداند من خوشحالم تا گریه بداند که من... میخندم تا از تو از او از خدا انتقام بگیرم میدانی؟؟ انتقام... ا ن ت ق ا م امشب من میخندم تا از گریه از اشک از آه از ماه از زمین از آسمان از خود از زندگی انتقام بگیرم امشب من میخندم تا تو او من ما بمیرد .... میخندم تا با تو با خدا با خود با ما با او با ریا جنگیده باشم میخندم تا تو را بگریانم تا خنده را بگریانم تا صدا را بگریانم تا شادی را بگریانم من میخندم ......تا مرگ را بگریانم خود را بگریانم خود را ... خ و د .. را میخندم تا من خنده شوم خنده، من شود پری شود فرشته شود تو شود او شود شما شود ما شود آدم سایه شود... تا تو را او را ما را در من بکشد ویران کند .. من را من کند خنده کند خودش کند درد کند آه کند ماه کند من را بی تو بی او بی ما خدا کند وخدا تو را او را ما را پناه را فنا کند... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
|
| آرشیو موضوعی |
|
سلام شعر |
|
RSS
|