![]() |
![]() |
|
| عشق تشنه میشود...خون بایدش داد |
|
به یادت که می ــــوفتممیلرزه دل و دستم هزار داد میزنم داد هنوز عاشقت هستم یه روز تو باغ پاییز تو رو تکیده دیدم زدی ریشه تو قلبم تو رو به جون خریدممن از خرابه ی دل برات گلخونه ساختم ب ــــــــــــــــهارو با تو دیدمبه بوی تو شناختم "ب ــــهـــار" وقتی "بهــــــــــــــاره"که بوی تو رو داره وگرنه مثل هر سال خزون انتظاره
دلم امیدواره اگرچه گله داره که برگردی دوباره روزا رو میشماره می ــــــــــــــــــــــــــــدونم که تــــــــــــــــــــــو امــــــــــــــــــــــــــــــــــروزپشی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــمون تــــــــــــــــری از مــــــــــنب ــــــــیــــــــــــا که دیــــــــــــــــــــــــره فرداواس ــــــه به هم رسیــــــــدن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
همیشه گفته و میگم که دوست داشتن از عشق مقدس تره...عشق سراسر بدبختی و ذلته.ولی دوست داشتن سراسر خوشی و لذت.کسی که عاشقه دلش میخواد که معشوقش فقط برای خودش باشه و از هر کاری که معشوقش میکنه رنج می بره چون فکر میکنه برای شکنجه ی اونه که معشوق این کارا انجام میده...و معشوق هم به همین دلایل دائم رنج میبره...ولی کسی که دوست داره کسی رو همیشه لذت میبره و فکر میکنه همه ی کارای کسی که دوستش داره خوبه چون اون طرف لذت میبره و لذت اون براش شیرینه...بنابراین هر دو همیشه لذت میبرن...هم دوستدار هم کسی که دوست داشته میشه...پس دوست داشتن از عشق مقدس تره...از عشق دوری گزینید و همه چیز را دوست بدارید.!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
سلام...! خوبید؟ این وبلاگ متعلق به من و دختر خالمه... ما تصمیم داریم اینجا شعر و داستان و ...بنویسیم. خوشحال میشیم ما رو با پیشنهاداتتون یاری کنید. شاخه ی تکیده .... گل ارکیده... با چشمای خسته... لب های بسته... غم تو روی چشماش...آروم نشسته... شکوفه ی شادیش از هم گسسته وای... آشنای درده... خورشیدش سرده... تو قلب سردش... غم لونه کرده... مهتاب عمرش... در پشت پرده... تنها حصارش... پاییز سرده...وای... دستای ظریفش... تو دست مادر... پیکر نهیفش... چون گل پرپر... از مهنت و درد... آروم نداره... سایه ی سیاهی... رو بخت شومش... ارکیده تنهاست... زیر وجودش... طوفان درد... آروم نداره... دست منو تو... میتونه با هم .... قصری بسازه... با رنگ شبنم.... شکوفه ای که ... غمگین و سرده... گل ارکیدست... نمیره کم کم... بیا نذاریم... گل ارکیده... گلی که چهرش... پاک و سپیده.... که توی پاییز... شاخه ی بیده... بهار ندیده... بمیره کم کم .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
|
| آرشیو موضوعی |
|
سلام شعر |
|
RSS
|