![]() |
![]() |
|
| عشق تشنه میشود...خون بایدش داد |
|
سلام...
دوستان میخوام یه سوال کنم...بزرگی آدم و ارزش آدما به چیه؟ من فکر میکنم اون کسی که با تمام احتیاجاتش با تمام نیازش شکرگزار خداست.اون کسی که با تمام وجود تلاش میکنه تا کم و کسر زندگیشو پر کنه. اون کسی که همیشه قانع هست و سر سفره ی ثروتمندا مثل اونا حریص برای خوردن نیست. چه کسایی دور و بر آدم زندگی میکنن که دارن سختی میکشن ولی هیچوقت نمیذارن متوجه بشی...اینا شریف ترین مردم هستن...مگه نه؟ ### آلوده گشته دست جلادهای دشمن...به خون همسر تو , به خون کودک من... اگرچه مانده خیل , نعش شهید بر خاک ... کاوه هنوزم با ماست, بگو ... بگو به ضحاک... ### |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
خموش باش، خموش باش که در گلخانه عشق گلی روييده است به رنگ شب خموش باش، که چون فرياد بر آوری صدايت به گوش مردمان برسد و چون مردمان بشوند آبروی عشاق بر باد رود لب بر بند و گلايه مکن از خويشتن نتوان گلايه کردن، چشم بگشای و در خويش بنگر شايد ببينی، مايه سياهی را در وجود خویشتن عشق را من، عشق را تو، عشق را ما چنان به هوس آلوده ايم که می ترسم، تمام شقايق های قرمز در فردايی نه چندان دور رنگشان به سياهی بگرايد وای بر من، وای بر تو، وای بر ما که روزی عاشقان پاک قديمی دست بر دامان مان بياوزند و دليل اين سياهی را جويا شوند ترسم دليلی نداشته باشيم بر اين اتهام شرم آور |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط نرگس و بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
|
| آرشیو موضوعی |
|
سلام شعر |
|
RSS
|