تبليغاتX
دخترای بارون
عشق تشنه میشود...خون بایدش داد

فروغ فرخزاد

===================================

شراب وخون

نيست ياري تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ام در ساز خويش

چنگ اندوهم خدا را زخمه اي

زخمه اي تا بركشم آواز خويش

برلبانم قفل خاموشي زدم

با كليدي آشنا بازش كنيد
كودك دل رنجه ي دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش كنيد

پر كن اين پيمانه را اي هم نفس

پر كن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور مي

باز گويم قصه افسون او

رنگ چشمش را چه ميپرسي ز من

رنگ چشمش كي مرا پا بند كرد

آتشي كز ديدگانش سر كشيد

اين دل ديوانه را دربند كرد

از لبانش كي نشان دارم به جان

جز شرار بوسه هاي دلنشين
بر تنم كي مانده است يادگار

جز فشار بازوان آهنين

من چه ميدانم سر انگشتش چه كرد

در ميان خرمن گيسوي من

آنقدر دانم كه اين آشفتگي

زان سبب افتاده اندر موي من
آتشي شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ايمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسمانم گرفت

گم شدم در پهنه صحراي عشق
در شبي چون چهره بختم سياه

ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت

بر سرم باريد باران گناه

مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز

مردي آمد قلب سنگم را ربود

بس كه رنجم داد و لذت دادمش

ترك او كرد چه مي دانم كه بود
مستيم از سر پريد اي همنفس

بار ديگر پركن اين پيمانه را

خون بده خون دل آن خودپرست

تا به پايان آرم اين افسانه را

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط نرگس و بهار | 
~<<< یه اتفاقی میخواد بیوفته...من احساسش میکنم...شایدم افتاده...یه اتفاق ناخوشایند...کابوسای نیمه شب به این ترس دامن میزنن و تلخ رویاهای روز بالاخره به بار میشینن

یه خواب راحت یا رویای شیرین حقیقت پیدا کنه و این ترس رو خفه کنه

شاید ما محتاج یه انقلاب درونی هستیم...یه انقلاب درونی برای سرکوب نا امیدی

یه انقلاب درونی برای غلبه بر ضعف, ترس و پوچی >>>~

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط نرگس و بهار | 

گاهی دست تفاق را می گیرم که نیفتد و گاهی بالشم را پر از شعر های تازه

می کنم تا خواب تو را ببینم . گاهی خوب هایم آنقدر آشفته اند که نفس رویا ها را روی پیراهنم حس می کنم و دگمه ها را به رنگ جدایی می بینم و گاهی خوابهایم

آنقدر آرام و شفافنند که وقتی چشم می گشایم جای پای تو روی فرش راه می رود

و کتابهایم را که ورق می زنم عطر تو مشامم را پر می کند .

 

یک روز آنقدر دور و ناپیدایی که نشان تو را از هیچ کس می توانم بپرسم و روز دیگر آنقدر نزدیک و پیدایی که بی انکه پلکهایم را باز کنم تو را می بینم . تحساس می کنم همه ی قطار ها به سوی تو می آیند پرستو ها برای تو آواز می خوانند و چراغهای آبادی برای تو روشن می شوند .

 

نمیدانم گنجشک ها تا کی با کاج ها دوست خواهند بود و من چند بار  دیگر در زمستان به دنیا خواهم آمد . آیا کسی بعد از من شعر هایم را خواهد خواند؟آیا دستی

کلمه های عاشق را روی پیراهنت گلدوزی خواهد کرد ؟

 

گاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در باران خواندی تنگ می شود و دوست دارم نام تو را بر سینه درختانی که هنوز بالغ نشده اهند حک کنم و گاهی آنقدر سردم که شکوفه ها را در باد رها می کنم و در اتاقی از برف به خواب می روم .

 

گاهی آنقدر شاعرم که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستیم و برای پروانه های خشک شدهگریه کنم و گاهی آنقدر سنگم که دلم برای چشمهای تو تنگ نمی شود و بوسه هایم را در دفترچه خاطراتم پنهان می کنم .

 

 

خدایا

 

به هر که دوست می داری بیاموزکه عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هر کس دوست تر می داری بچشان که

دوست داشتن از عشق برتر است .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط نرگس و بهار |