تبليغاتX
دخترای بارون
عشق تشنه میشود...خون بایدش داد

به من بگو

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !




 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط نرگس و بهار | 
لاشخور

لاشخور به پاهايم نوک ميزند. چکمه ها و جورابهايم را دريده بود, و حالا به پاهايم نوک ميزند. بال ميزند و بعد هم نا آرام دور سرم چند بار ميچرخيدو دباره دست به کار ميشد. آقايي که از آنجا رد ميشد لحظه اي به من خيره شد و بعد پرسيد, چرا دارم لاشخور را تحمل ميکنم. گفتم : " بي دفاعم, آمد و بنا کرد به نوک زدن به من, طبعا خواستم از خود دورش کنم حتي سعي کردم او را از خود دور کنم. حتي سعي کردم او را خفه کنم, اما چنين حيواني پرزور است, حتي ميخواست خود را به صورتم بزند, که گفتم بگذار پاهايم را قرباني کنم. حال پاهايم را کاملا دريده است. "

آقا گفت : " چرا ميگذاريد اين قدر اذيتتان کند, يک گلوله کافيست تا کلکلش را بکند. "
پرسيدم : " به راستي اين طور است ؟ ميتوانيد اين کار را برايم بکنيد ؟ "
اقا گفت : " با کمال ميل. فقط بايد به خانه بروم و تفنگم را بياورم. ميتوانيد نيم ساعتي صبر کنيد ؟ "
گفتم : " نميدانم " و لحظه اي از شدت درد ميخکوب شدم.
بعد گفتم : " لطفا هر طور شده سعي خودتان را بکنيد "
آقا گفت : " خب. عجله ميکنم "

لاشخور که به آرامي حرفهاي مارا گوش ميداد و نگاه هاي من و اورا زير نظر داشت. ديدم که همه چيز را بو برده. پريد, خيز برداشت تا به اندازه کافي شتاب بگيرد و مثل نيزه پرانها منقارش را از دهان تا اعماقم فرو برد. همچنان که او در خون انباشته اعماقم که در سواحلش لب پر ميزد, به گونه اي نجات ناپذير غرق ميشد, پس من نيز افتادم و حس کردم که آزاد شده ام.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط نرگس و بهار |