تبليغاتX
دخترای بارون
عشق تشنه میشود...خون بایدش داد
 

دوسه روزيست که ايمان مرا دزديدند........سفره باز است ولي نان مرا دزديدند

جرمم ابن بود که هي تکيه به باران دادم............بي سبب نيست که از چشم خودم افتادم

خودم از پنجره ديدم که مرا مي بردند ..............خوره ها روح مرا چنگ زنان مي خوردند

شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم ...........پر نمانده ست که من نيز زمين گير شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط نرگس و بهار |